خواب گرم و نرم در یک ظهر تابستونی
در ظهر تابستان 6 تیرماه 92:
بنده آقا ببر رو با زحمت فراوون از بالای تخت پایین کشیدم و به همراه
اون قصه مادربزرگ مهربون که همه حیوونها رو در اون شب بارونی
به خونه خودش راه داد،رو توسط مامان زهره جون گوش کردم و به
خواب خوشی فرو رفتم

وابته همونطور که در عکسها مشاهده میکنید،آقا ببره رو یه جوری بغل
کردم،که یه وقت فکر فرار به سرش خطور نکنه





خواب گرم و نرم در یک ظهر تابستونی 
